تابوت عشق
یار من آن یار دبستانی است پاکتر از برف زمستانی است عشق عجب رنگ ریایی گرفت آینه تصویر جدایی گرفت دیده پرازاشک تری بود،نیست سینه که ازکینه بری بود،نیست بین خدا فاصله انداختیم بس که بت و بتکده ها ساختیم دشمنی از خویش تراشیده ایم بذر نفاقی ست که پاشیده ایم سایه زهمسایه چو بیگانه شد مردی و مردانگی افسانه شد پشت نقابی همه پنهان شدند آنچه نبودند همه آن شدند دیو و دد و گرگ شبان گشته اند حافظ این گله و خوان گشته اند آه دلم؛ وای؛ که بی تاب نیست چشمه ی چشمان مرا آب نیست شعر من،ای شعر،بکن چاره ای از دل آتشکده فواره ای آینه ی دل همه سیمانی است روح مگر مجرم و زندانی است سهم مرا رخوت و دلتنگی است سینه ی من تشنه ی یکرنگی است ای همه دلها که کویری شدید در برهوت اید و اسیری شدید ای همه در بند هوا و هوس مرده دلا نید درون قفس آنهمه تسبیح و دعاتان چه شد؟ گو به من ای قوم،خدا تان چه شد؟ غرق در این بازی و بازیچه اید کاش بدانید که اید و چه اید قافله ی عمر عجب ساری است آب روانی ست که چون جاری است آدمکان ماسک به رخ بسته اند مُهر اساطیر به مُخ بسته اند (دین) به یک تکه ی (نان)می دهند بهر مقامی همه جان می دهند !
| Design By : nightSelect.com |

